artmiss
خاک است رنگ ادمیت


Monday, January 03, 2005  

به نام او...دلم تنگ است به اندازه نگاهي که خطي را بر روي ديواري کاغذي ترسيم مي کند بهاندازه اتاقي در ابعاد کاغذ ورنگي به رنگ چشمهايت که مرا تا انتهاي کوچه دلت همراهيمي کرد به اندازه لبخندي که گلي را در گلداني روي طاقچه هاي پلکت نشانه است وهيچگونه تحرکش را بر سبزي آسمانت و گونه ترك خورده ات نديدم سالي را که خطي ازسفالينه دستهاي چروکيده ات را مي سوزاند و ماهي را در تنگ زير نگاهت مي خشکانددر انتهاي دستانت روي قابي سردو سبز،تيره و پژمرده دلي را از پس رويت در نوايي دارأويخته و ميرده بر طعمي از خون و اشک از سيلاب دلت ديدم و چشمانم تو را فقط قرمز؛امٌا چه شد که سياهيت به رنگي قرمزي يافت تا دلم آنرا کهنه و دست زخمي شناخته . مگرتو را همان روز زير تيري از مداد و پيکان دلت نديده بودم . مگر دستانت را با لبيکوچک و گل رنگ نبوسيده بودم و اشک چشمانت را با اشکي از ناله و آه نشوييده بودمپس گذشت تمام فاصله ها و فرسنگ ها دوري به يک گام پر از خاک و نيلبکي که تو رامي نواخت امٌا گامم به کلامي دوست راه يافت و تنفرت را در چشمان تيره ات زير سايبانياز همان گلدان روزي با زباني که تو را نشناخته بود گفتي "دوستم داري" امٌا الآن که تو رابيگانگي تنها شناخت مي گويي"عاشقي"امٌا عشق به سفالينه و به تابوتي که جز استخواني ويک گل سرخ خشکيده هيچ نيست ،مگر انگشتي که تو آنرا به يادگار به او هديه داديانگشتري که قلبي حکيده و نگيني عشق را درمانده يافته همان انگشت از هر چه از هر چهاز بين برنده و ازرايل عشق و آدميت رهاي يافته تو را بس ... که آدميتي را گو تا لمسياز عشق را در عطوفت چشمانت ببينم تا آن موقع که کور از دنيا رفتي وخواست تا عشق رابر کلام دهانت بشنوم امٌا بي زبان رفتي و زبانت هديه اي براي کلفروشي که بر خيابان آن تهدلت مي گذشت امٌا حال که نه قلبي داري و نه چشمي و نه هيچ ، دوستت دارم چون ديگرنيستي که تنفرت را تظاهر کني.پس بميرآنگونه که مرگ خود آرزوي مردن مي کردو بعد از آن هيچ نمرد. بمير، تنها بمير.43دقيقه بامداد.روزيکشنبه11/مرداد/82دلتنگ و دلگرفته و پريشان

posted by art miss | 10:09 PM
 

به نام او...دلم تنگ است به اندازه نگاهي که خطي را بر روي ديواري کاغذي ترسيم مي کند بهاندازه اتاقي در ابعاد کاغذ ورنگي به رنگ چشمهايت که مرا تا انتهاي کوچه دلت همراهيمي کرد به اندازه لبخندي که گلي را در گلداني روي طاقچه هاي پلکت نشانه است وهيچگونه تحرکش را بر سبزي آسمانت و گونه ترك خورده ات نديدم سالي را که خطي ازسفالينه دستهاي چروکيده ات را مي سوزاند و ماهي را در تنگ زير نگاهت مي خشکانددر انتهاي دستانت روي قابي سردو سبز،تيره و پژمرده دلي را از پس رويت در نوايي دارأويخته و ميرده بر طعمي از خون و اشک از سيلاب دلت ديدم و چشمانم تو را فقط قرمز؛امٌا چه شد که سياهيت به رنگي قرمزي يافت تا دلم آنرا کهنه و دست زخمي شناخته . مگرتو را همان روز زير تيري از مداد و پيکان دلت نديده بودم . مگر دستانت را با لبيکوچک و گل رنگ نبوسيده بودم و اشک چشمانت را با اشکي از ناله و آه نشوييده بودمپس گذشت تمام فاصله ها و فرسنگ ها دوري به يک گام پر از خاک و نيلبکي که تو رامي نواخت امٌا گامم به کلامي دوست راه يافت و تنفرت را در چشمان تيره ات زير سايبانياز همان گلدان روزي با زباني که تو را نشناخته بود گفتي "دوستم داري" امٌا الآن که تو رابيگانگي تنها شناخت مي گويي"عاشقي"امٌا عشق به سفالينه و به تابوتي که جز استخواني ويک گل سرخ خشکيده هيچ نيست ،مگر انگشتي که تو آنرا به يادگار به او هديه داديانگشتري که قلبي حکيده و نگيني عشق را درمانده يافته همان انگشت از هر چه از هر چهاز بين برنده و ازرايل عشق و آدميت رهاي يافته تو را بس ... که آدميتي را گو تا لمسياز عشق را در عطوفت چشمانت ببينم تا آن موقع که کور از دنيا رفتي وخواست تا عشق رابر کلام دهانت بشنوم امٌا بي زبان رفتي و زبانت هديه اي براي کلفروشي که بر خيابان آن تهدلت مي گذشت امٌا حال که نه قلبي داري و نه چشمي و نه هيچ ، دوستت دارم چون ديگرنيستي که تنفرت را تظاهر کني.پس بميرآنگونه که مرگ خود آرزوي مردن مي کردو بعد از آن هيچ نمرد. بمير، تنها بمير.43دقيقه بامداد.روزيکشنبه11/مرداد/82دلتنگ و دلگرفته و پريشان

posted by art miss | 9:49 PM


Tuesday, May 18, 2004  

posted by art miss | 9:59 PM
favorite links
recommended font
archives